دارم از خستگی میمیرم. امروز صبح که کلاس رقص بودم(ادامه ی ترکی رو باهامون کار کرد)
و بعدش هم رفتیم پاساژ میلاد نور رو از خجالت در آوردیم! شنبه هم یک میانترم دارم که خیلی شیک میخوام برم حذفش کنم و بشم ۱۴ واحدی(خاک تو سرم)
و بعدش هم رفتیم پاساژ میلاد نور رو از خجالت در آوردیم! شنبه هم یک میانترم دارم که خیلی شیک میخوام برم حذفش کنم و بشم ۱۴ واحدی(خاک تو سرم)چرا بعضی ها اینطورین. طرف تا دو روز پیش حسابی باهام صمیمی بود و اینها. چند روزیه که منو میبینه حتی سلام هم نمیکنه. بعضیا انگار خود درگیرن
امروز بدجور گلوم درد می کرد. فکر کنم سرما خوردم
خدا کنه زود خوب شم!
زندگی یکنواخت شده. دلم یه مهمونی خوب میخواد![]()
![]()
