به خانومی هست تو کلاس زبانمون من نمیدونم چرا هر وقت میبینمش یاد برفی می افتم. خیلی خانوم ناز و خوبیه. تخصص دندونپزشکی هم هستن. امروز به من میگفت شهرزاد چقدر رنگت پریده چقدر زیر چشمات سیاه شده و چقدر لاغر شدی. میخواستم بگم ندیدید استاد جون را تا بفهمید که سرویس شدن یعنی چی. سه شنبه با استاد جون امتحان میان ترم داشتم که خب از چند روز قبلش باید میخوندم و 4 شنبه هم از 7 صبح تا 7 و نیم شب بیرون خونه بودم و داشتم مثل سگ کارای دانشگاه رو انجام میدادم. دیگه اوضاع اینطوریاست.
ملت چه راحت میتونن دروغ بگن. چقدر بعضیا هزار رو هستن. تازگیها یک آدم هزار شخصیتی دیدم که کف کردم. هر روز واسه خودش یه شخصیت دروغی جدید میسازه و میده به خوردملت. در هر صورت اصلا ارزش فکر کردن رو نداره مثل این میمونه که من بیام خودمو هم سطح یه آدم داغون اجتماع بدونم.
یه چی جالب که واسه آدم میتونه اتفاق بیفته اینه که بفهمی یه آدمی از اطرافت که همیشه از پشت ماسکهاتون با هم و همه در ارتباط هستید چقدر شبیه همید و احساست در مورد چیزای مختلف رو قبل اینکه خودت بگی از زبون اون بشنوی. خلاصه خیلی داشتن چنین دوستی لذت بخشه. به نظر من صدهزار تا از اون آدمای هزار شخصیتی رو بده یکی از اینا بگیر ( خودشم بعدا اینجا رو میخونه واسه همین دیگه زیادی ازش تعریف نمیکنم!) الانم کلاس فرانسمون فیلم قرمز کیشلوفسکی رو میذاره آخر کلاس میبینیم. دوست میدارم.
