تبليغاتX
le vide - جن زدگی

le vide

جن زدگی

این دانشگاهها هم یه هفته و اندی است که شروع شده و خواب رو از چشمامون ربوده. دیروز ساعت 7:30 صبح کلاس داشتم امروزم ساعت 9 دیشب هم دیر خوابیدم خلاصه دهنم همینطوری از فرط خواب در حال سرویس شدن بود. بعد از کلاس گفتم برم نمازخونه دمی بیاسایم. حتی حاضر به تحمل بوی جوراب هم بودم. اما نمازخونه سرد بود و 4 ساعت سگ لرز زدم و آخرش خسته و درمونده اومدم بیرون. گفتم برم حداقل سالن مطالعه کمی لپ تاپ بازی و دانلود بازی. شایان ذکره که من این ترم هر چی دور و برم رو میبینم دریغ از یک چهره آشنا. هر چی هست نی نی سال اولی خیلی دیگه بزرگ باشن سال دومی. خلاصه تو سالن مطالعه یکی از این نی نی دخترها داشت زر میزد. اول مطابق معمول از بحث فیلم راز شروع شد و کتاب نمیدونم چی چی که آره این کتاب فوق العادست. بعد اومد مثلا یه تیکه شاهکار این کتاب رو بخونه نوشته بود که آره انسان موفق انسانی است که تلاش میکنه و... ! یعنی آخه جیگر تو نمیگفتی من که نمیدونستم آدم که تلاش بکنه موفق میشه. و اینجور چیزها به نظر من مرهمی است بر دل انسانهای خنگ و درپیت. هی حالا من میخواستم برم در عوالم خودم هی این دختره زر زرو حرف میزد بعد شروع کرد در مورد جن و این چرت و پرتا صحبت کردن که نمیدونم فلانی با جن ارتباط داره و ... . جدا برای من خیلی جالب بود کسی با این سن و سال خیلی جدی این حرفا رو بزنه حالا دیگه گفتم نی نی منظورم بچه دو ساله که نبود ماشاءالله 19 سالته. خلاصه به نظر من با پیشرفت علم و این صحبتها اونهایی که دیدن حرفاشون از لحاظ علمی مبنایی نداره اومدن این قضیه انرژی و این صحبتها رو کشیدن وسط که خودشون رو از تک و تا نندازن و خلاصه قانون بقای حماقت میگه حماقت فقط شکلشو عوض میکنه اما از بین نمیره اما اگه نیت کنی تازه به وجود هم میاد. من هم در اینجور موارد اینقدر این افراد تعطیلن که کلا هیچ تلاشی واسه قانع کردنشون نمیکنم و اصلا خودم رو قاطی این ماجراها نمیکنم و میگم آره عزیزم هر جوری که از لحاظ فکری راحت تری همونطوری زندگی کن. به خاطر اینکه معمولا هم اینجور آدما اهل بحث نیستن و توی 1 جملشون 10 تا تناقضه. خلاصه که بعضیا باید اینطوری باشن و لاغیر.

پ.ن: دیگه دست و دلم به ویلاگ بازی نمیره. قرار شده به زودی اونجایی که میرفتیم کارآموزی هم بریم سر کار. حقیقتش این مدت به وبلاگهای دوستان سر میزدم اما حوصله کامنت دادن نداشتم. یعنی حوصله فکر کردن که کامنت چی بدم و این صوحبتا! فقط میخوندم و واسه خودم خوش بودم! چند تا چیز هم شده بود که میخواستم اینجا تو پست خصوصی بنویسم که بی خیالش شدم. شاید بعدا نوشتم. قضیه انجام دادن یه کاریه که من از بچگی دوستش داشتم و حالا یه سری چیزایی پیش اومده که پیچیده شده و ... .

چقدر ور زدم.  میدونم خیلی بیشعوری کردم که کامنت نذاشتم. این حذف و اضافه هم تموم شه شاید زندگیم یه کم به حالت طبیعیش برگرده.

پ.ن.2: میدونم ممکنه این نظرم به مزاج بعضی ها خوش نیاد. اما یه عمر من لال شدم و نظر شماها رو شنیدم یه بارم شما نظر یکی مثل منو بشنوین.

+ نوشته شده در  2009/2/8ساعت 23:45  توسط shahrzad  |