چند روزه که اومدم ساری. سه شنبه صبح ساعت ۵ از خونه تهران راه افتادیم(به قول خودمون ۵ شب
) ساعت ۶ غروب هم رسیدیم این خونه ی ساری ( باز هم به قول خودمون ۶ ظهر
) راه بسی شلوغ بود. البته اینجا من از ADSL جونم دور افتادم و اینکه درس نمیخونم. اما خوفه همه چیز! مخصوصا واسه خواهرم که یه سری چیزهای مسخره بدجوری روی اعصابش بود که این مسافرت باعث شد کمتر اعصابش سر این قضیه خرد شده. بحث بر سر سست شدن پایه های یه دوستی ۶ ساله بود ( در مورد همون دختری که توی چند پست قبل نوشتم.) و به این نتیجه رسیدیم که باید خودخواه باشه. این دوست خواهر من طوریه که خواهر من تقریبا مثل مامانش میمونه و اگه اون نبود، تا حالا هزار تا کار دست خودش داده بود. از معتاد شدن گرفته تا فکر کشتن باباش که خواهرم منصرفش کرد(پدر ایشون جانباز هست و از لحاظ روحی و روانی مشکل داره و همینطور به نظر من دخترش!) اما این اواخر رفتارهایی ازش دیدیم که ترجیح بر این شد که این رابطه یه طرفه نباشه اینقدر. و اینکه هیچ دوستی ای نباید از روی ترحم ادامه پیدا کنه.
راستی امروز برنامه BBC راجع به فیلترینگ چقدر جالب بود
مخصوصا اون قسمتش که با دانشجوها صحبت میکرد. معلوم بود بچه های باحالین![]()
![]()
پ.ن : از عید تا حالا ۴ کیلو لاغرتر شدم. با اینکه فکر نمیکردم اصلا ! تابستون میخوام کلاس کاراته، ایروبیک، فرانسه،آلمانی برم و تازه کارآموزی هم دارم! خدا به دادم برسه![]()
