دیروز همون دختره که راجع بهش تو 2 تا پست قبلی نوشتم بدجوری ما رو شست و گذاشت تو آفتاب!
قضیه از این قراره که ما میخواستیم این تابستون بریم کار آموزی. با استادمون صحبت کردیم و هر از گاهی می گفت بیاین تو اتاق من راجع به کارآموزی باهاتون کار دارم. این هم آدمیه که تو کل دانشگاه هیچ دوستی نداره و یه دفعه متوجه شد و خودشو انداخت تو جمع ما. بعد ما 5 نفر دو تا گروه باید میشدیم. 2 نفر یه گروه شدن و من و مونا که با هم راحت تریم یه گروه شدیم. این دختره هم موند تو گروه ما.
واسه ی کار آموزی 2 چیز باید تحویل میدادیم: 1 اسلاید با پاورپوینت و یک گزارش ورد. حالا از طرفی مونا امتحان ارشد داره و فقط دوشنبه هاش خالی بود و این خانوم نمیدونم به چه دلیلی دوشنبه ها ناز میکرد و نمیومد. من گفتم پس هر وقت هر کدومتون وقت داشتین بیاین دانشگاه با هم دوتایی کار میکنیم. خلاصه خودمو کشتم تو اون تابستون و کلی رفتم دانشگاه روی پاورپوینته کار کردیم. روی یکی از پاورپوینت ها من و این دختره کار کردیم. اون یکی رو مونا نوشت و با هم کاملش کردیم. یه روزم قرار گذاشتیم بیایم دانشگاه که طبق معمول این خانوم نیومد و با مونا گزارش نوشتیم حدود 100صفحه.
این استاد کار آموزیمون استاد آز منطقیمونم هست. تو کلاس آز منطقی بهم گفتش که پس مدیریت گروه با تو گزارش ها رو تو بیا به من بده به بچه ها برنامه کاری بده تا بهت تحویل بدن. بعد این جناب اصلا به روی مبارک نیاورد که باید گزارش کتبی تحویل بده. حالا جالبه دختره تخس اعصاب منو خرد کرد اون روزایی که باهاش کار کردم مونا که میگفت اشک منو در آورد قشنگ. گیر میداد این جمله غلطه اون درسته حالا همچینم اعتماد به نفس!!! من دیگه سعی کردم حرفشو گوش کنم حوصله نداشتم باهاش در بیفتم. گیر میداد مثلا این جمله از لحاظ نگارشی غلطه!!!!
چند روز بعد استاد اومد گفت بچه ها این اسلایدهایی که به من دادین غلط املایی داره و گفتش که آره بعضی آدما که منتظرن یه چیز بشه از آدم سوتی بگیرن الکی بخندن به یه چیزی! منم کلی جلو استاد خجالت کشیدم. با بچه ها قرار گذاشتیم اسلایدها رو چک کنیم. بعد دیدیم که اسلایدهای ایشونه که پر غلط املاییه مثلا ملاحظه رو نوشته بود ملاحضه و کلی از این غلط ها. جالبه کلی از ما هم ایراد میگرفت. از اونجایی که مدیریت هم با من بود از اول به بچه ها گفتم که با فونت نازنین باید بنویسین چون مطلب رسمیه. بعد داشتم فونت اسلایدهایی رو که به من داد عوض میکردم حالا فونتش هم ضایع! بعد هی گیر داده که این فونت من قشنگ تره. ما گفتیم استاندارد همین نازنینه که تو درس شیوه ارائه هم بهمون یاد دادن. حالا مگه ول میکنه. من دیگه زدم به بی محلی و کار خودمو کردم. از اونجایی که اگه مدیریتشون با منم نبود ما دو نفر موافق بودیم و یک نفر مخالف. خانوم قهر کرد و رفت.
مونا دیروز بهم گفت که این چرا گزارش کتبی هیچی ننوشته. من هم گفتم خودت بهش بگو این با من لجه من دیگه چیزی بهش نمیگم. مونا بهش گفت اونم میگه باشه من اون قسمتها رو میارم خودتون بذارین لاش. مونا هم گفتش که ما دیگه وقت نداریم میان ترم هامون ظروع شده تو خودت این فایل آخرین ورژن رو بگیر مطلبتو بذار توش. اینم میگه به من چه مگه وظیفه منه!؟ منم گفتم نه وظیفه ما 2 تاست حتما! میگه شما گرفتین گزارش کتبیتون رو فقط کپی پیست کردین(حالا همه اینها رو با صدای بلند میگفت و با حالت دعوا) من هم گفتم ما اینهمه خودمون رو کشتیم 20 روز تو تابستون اومدیم دانشکده مطلب نوشتیم تابلوی خاص و عام شدیم بس که هر روز 1000 ساعت کار کردیم تازه طلبکار هم هستی؟ بعد میگه به یه شرط مطلب میارم اونم اینکه هر چی من میگم باشه دیگه به اسلایدایی که بهتون تحویل میدم کاری نداشته باشید اون قبلی هایی رو هم که عوض کردین به شکل قبلیش برگردونین. ما هم گفتیم لازم نکرده پر رو واسه ما شرط هم میذاری؟ وظیفته. پس ما به دکتر میگیم که تو کاری نکردی.
خلاصه که بی شعور کلی ما دو تا رو دیروز حرص داد دختره آویزون. یک زیرابی ازش پیش استاد بزنم تا حالش جا بیاد. نکبت...
+ نوشته شده در
2008/11/20ساعت 19:30  توسط shahrzad
|
همسایه های این خونمون آدمهای خیلی مزخرفین
روزای اولی که اومده بودیم این خونه تولد خواهرم بود و دوستاش اومده بودن مثلا حدود ساعت ۱ اینا شروع کردن به آواز خوندن(همشون رشتشون آوازه) و صدای زنگ تلفن اومد و تا خواستیم گوشی برداریم قطع شد. چند روز بعدش خواهرم رفت عذرخواهی پیش مدیر ساختمون و گفت که من نمیدونستم قراره واسم تولد بگیرن و این حرفا. بهشونم گفت که من رشتم موسیقیه و باید خودمو واسه امتحان اتریش آماده کنم واسه همینم یه چند ساعتی باید تمرین کنم که البته ۸ شب به بعد مطمئنا دیگه تمرین تعطیل.
حالا جالبه مدیر ساختمون هم یه خانومیه که ما البته فکر میکنیم یه کم هم خودش مورد داره و از اوناییه که شوهرش مدت زیادی خونه نیست و ... بهمون گفت که اومدن بهم در مورد همون شب اعتراض کردن و از این صحبت ها و اگه شب نباشه تمرین اشکالی نداره. حالا دوباره این خانوم اومده میگه که همسایه بالاییتون میگه اینا صدا آهنگشون زیاده . ۳ نصف شب از خونشون صدا میومد!!!!!(جل الخالق انگار ما دانشگاه نداریم و ۲۴ ساعت نشستیم و داریم آهنگ گوش میدیم!)
در خونه هم که همیشه باز!!! بعد میگن ما قبل اینکه شما بیاین مشکل نداشتیم! کلا این واحد بالاییمون تا اونجایی که من فهمیدم یک زن احمقه که پسر جوون داره و احساس میکنه که ما الان ۲ تا دختر مجردیم و دوستهامون که پسرن خونمون میان و میزن پسرشو اغفال میکنیم. خلاصه که تو جلسه باید یه تیریپ خشن بیایم تا دمشون قیچی شه. حالا جالبه از اون خونه که بلند میشدیم از کل ۱۲ واحد همه ناراجت بودن و باهامون هیچ مشکلی نداشتن. اینا با اینکه از لحاظ مالی باید در سطح بالاتری باشن ولی به نظر من که خیلی بی فرهنگن.
+ نوشته شده در
2008/11/12ساعت 23:57  توسط shahrzad
|
1- صبح سوار تاکسی که شدم توی کیفمو نگاه کردم. دیدم کیف پولمو جا گذاشتم. خلاصه کلی با شرمندگی به راننده قضیه رو گفتم و پیاده شدم و یه 10 دقیقه ای طول کشید تا برم بالا و به خونه برسم و وقتی رسیدم دیدم کیف پولم توی کیفم بود و پیداش نکرده بودم.
2- استاد نیت کرده بود بهمون نمره کامل نده چون مدارمون درست کار میکرد بیخودی از 2 بهمون داد 1.8! اولش جواب نمیگرفتیم گفت نیم نمره کم میکنم که ما فهمیدیم اشکال از برد برده و با فشار دادن درست میشد(سیستم دیزلی دانشگاه) اما بازم بیخودی 0.2 کم کرد
3- واسه خودشیرینی به استاد گفتم تا ساعت 8 موندیم رو مدار کار کنیم!( جو گیر شدم خب! میخواستیم بمونیم اما مسئول اتاق پروژه نبود) خودم هم کلی عذاب وجدان گرفتم که دروغ گفتم! بعد همگروهم میاد میگه دروغ دیگه نگو کار بدیه(به تو چه آخه فضول) من هم گفتم اونو دیگه خودم میدونم چی کار کنم. خنگ خدا کلی مدار رو بستم گرفته واسه خنگ بازیش همه رو باز کرده. بهش میگم خروجی این IC که درسته اصلا حالیش نمیشه. آخرشم یه سوتی این خانوم بود که نمرمون کم شد. بعد بدم میاد کاراته کار میکنه همش آدمو میزنه بابا جان من تمام تنم از درست اینا کبوده آدم باشین خب چرا اینطوری میکنین. بعد بلند بلند حرف میزنه کلا اخلاقاش رو اعصابه اما کلا بچه بدی نیست. فقط نباید باهاش زیاد ارتباط داشت که اعصاب آدم رو خرد کنه.
4- اون دفعه سر کلاس گرافیک پروژه رو همگروهم انجام داد منم این دفعه غیرتی شدم پروژه ای که تحویلش 2 آذر بود رو الان تحویل دادم. استاده کف کرده بود بس که ردیف بود. بعد کلی هم خودشیرینی کردم و اینا! دیگه اسممون رو به عنوان خرخون یاد گرفت!
5- این استاد VLSI هم بدم میاد ازش هی میخواد تیریپ صمیمی بزنه. هی میگفت مونا سوال نپرس تو خیلی بلدی بچه ها روحیشون واسه کنکور خراب میشه! منم گفتم که من نمیخوام کنکور بدم! میگه میخوای ازدواج کنی؟!؟! (سفیه!)
6- دارم کم کم به اسپانسر سوپ مگی تبدیل میشم. هر شب غذامون شده همین!
فعلا!
+ نوشته شده در
2008/11/8ساعت 20:54  توسط shahrzad
|
الان از ورزش اومدم
خیلی خوب بودش
کلی حس سفت شدن بهم دست داد. چون ما زیاد اضافه وزن نداریم و مشکلمون بشتر رو شل بودن عضلاته. بعد تازه سر تردمیل من جلسه اولم چون بود گفت رو ۳ برو دیدم ۳ که حوصلم سر میره واسه خودم گذاشتمش رو ۷. بعد خانومه گفت مثل اینکه پیاده روی زیاد میکنین مشکلی ندارین. تازه یه ربع هم خیلی کم بود احساس میکنم هیچکار نکردم. کلی هم مثلا برنامه تغذیه ای داد که ما گفتیم ما همشو خودمون رعایت میکنیم شیرینی و روغن اصلا استفاده نداریم. مثلا میگفت سس و چیپس و اینا نخورین که خب ما اصلا سالیان ساله که دور این چیزها رو خط کشیدیم. گفت عدس و حبوبات زیاد بخورین که ما هم چون خواهرم گیاهخواره بیشتر غذاهامونم حبوبات و گیاهیه.
۴ شنبه امتحان VLSI دارم. هیچی هم هنوز نخوندم چقدر سخته
من غلط بکنم سال دیگه واسه کنکور ارشد بخونم. میرم فرانسه (اصلا هنوز نمیدونم فرانسه چی به چیه! آشنامون هم که فرانسه بود چند وقت پیش به خاطر سرطان ریه فوت کرد.)اما همینو ترجیح میدم به این کنکور لعنتی و استرس زا. من فقط واسه لیسانس کلی درد و مرض گرفتم. یادمه سال کنکور لیسانس روزی 2 تا آمپول میزدم دیگه آخرا مادرم جای آمپول زدن پیدا نمیکرد بس که همه جا کبود شده بود. هزار جور درد معده و ریزش مو و جوشهای بدن و کوفت و زهر مار پیدا کردم . بعد کنکورم مثل زنهای بیوه چند ماه فقط گریه کردم و 8 کیلو لاغر شدم تا نتیجه ها بیاد. اصلا حاضر نیستم دوباره چنین چیزی رو تجربه کنم.
هوراااااا چهارشنبه بازم میرم ورزش
+ نوشته شده در
2008/11/3ساعت 13:57  توسط shahrzad
|
سعی کن به جای غر زدن قدر الانتو بدونی
اینکه دوستات چقدر مطابق ایده آلت هستن رو بذار کنار. خودت هم میدونی که خیلی دوستشون داری و دلت واسشون تنگ میشه. واسه مونا، مجبوبه، سارا، فرناز (هی مونا، میدونم که اینجا رو میخونی ها
) حتی واسه سمیرا و سمانه . و حتی همون نرم افزاری هایی که به ظاهر خوشت نمیاد ازشون!
کاش ما آدما سعی نکنیم خودمون رو متقاعد کنیم که تنهاییم. تو هم سعی کن که موقع تنهایی یه نفرُ کنارش باشی دختر
پ.ن به مونا: به قول ناوی فرحناز
دیروز رفتیم کافه از اون شکلات فندقی های ناوی واسمون آوردن کلی خندم گرفت(تو دلم
)
پ.ن غیر مونایی!: میخوام برم فرهنگسرا. اصلا نمیدونم کار فرهنگی کتابخونی یا فیلم دیدن دارن. یا اینکه برم کدوم فرهنگسرا. شاید برم فرهنگسرای نیاوران صحبت کنم. کسی اطلاعاتی نداره؟
پ.ن بعدا اضافه شده: برای اولین بار کامنتهای همین پست رو جواب دادم
+ نوشته شده در
2008/10/25ساعت 19:25  توسط shahrzad
|
1- قدم زدن توی خیابون ولی عصر، تو سکوت شب. یا تنها یا با یه نفر که با آدم حرف نزنه.
2- مسافرت کویر بازم تنها
3- بحث جدی با یه سری آدم باشعور و البته انرژی مثبت در مورد فیلم و کتاب
4-یخ زدن در قله کوه و دراز کشیدن روی برفها
5- رفتن به اپرا و یا کنسرت موسیقی کلاسیک
6- دویدن، با لباس ورزشی(تاپ و شلوارک) که باد سرد بخوره بهت و حسابی یخ بزنی
حیف که هیچکدوم در حال حاضر عملی نیست. فقط میشه با هدفون به آناتما گوش داد و فکر کرد به هیچ...
+ نوشته شده در
2008/10/25ساعت 0:43  توسط shahrzad
|