تبليغاتX
le vide

le vide

کپی پیست

اصولا کپی پیست در ۳ مورد زیر به کار میره:

۱- این مورد، مورد کامپیوتریه. اینکه یه مطلبو از یه چای کامپیوترت کپی و جای دیگه ای پیست میکنی. این کار میتونه مفید باشه ( مثل وقتی که قبل از پابلیش کردن مطلبت تو وبلاگ، کپیش میکنی تا وقتی خدای نکرده مطلبت بعد از اون پرید رو هوا، بتونی پیست کنیش.) اما میتونه مفید هم نباشه. مثلا استاد برنامه سازیمون یادمه که میگفت اگر یه برنامه ساز تو برنامش از کپی پیست استفاده کنه نشونه ضعف برنامشه. چون نشون میده برنامش ماژولار نیست.

۲- مورد دوم، باز هم کاربرد کامپیوتری کپی پیسته که بیشتر تو اینترنت و بین وبلاگها رواج پیدا کرده. من اسم این مورد رو میذارم سرقت. بارها شده خواستم مطلبی رو تو گوگل سرچ کنم و گوگل یه مطلبی رو پیدا کرده در مورد اون کلمات کلیدیم، و حدودا صد و خرده ای تا از همون مطلب هم تو وبلاگهای مختلف کپی کرده بوده.  اصولا اینجور وقتها کپی خیلی کار زشتیه. برای کپی پیست کردن باید مطلب طرف کوتاه باشه. در غیر این صورت آدم باید سعی کنه ارجاعشو بذاره تو وبلاگ(آدرس صفحه اصلی) اگر هم کوتاه بود و عینا مطلب رو آورد باز هم باید منبع رو ذکر کنه. ذکر نکردن منبع یعنی فاجعه!(چیزی که از درس شیوه ارائه مطالب علمی و فنی یاد گرفتیم  و الحق هم استادش خیلی خوب باهامون کار کرد)

۳- مورد سوم، کامپیوتری نیست و بیشتر در محاوره و سخنرانی کاربرد داره. در واقع همین کاربردش هم باعث شد که من الان بیام و این مطلب رو بنویسم. این مورد به آدمهایی برمیگرده که خودشون از خودشون فکری ندارن و عینا فکر دیگران رو به عنوان حاصل ذهن خودشون به خورد آدم میدن. یعنی همون منبع رو ذکر نمیکنن. به نظر من این کار هم خیلی زشته. یادمه یکی از دوستان رو که اتفاقا در یک روزنامه معروف در سرویس ترجمه کار میکرد و ایشون عادت داشت ایده های دیگران رو به جای مال خودش جا بزنه و بعدا مثلا در میومد که حرفی که داره میزنه عینا نقل قول از صفحه سرگیجه چلچراغه که ایشون ازش ظاهرا نفرت داشت!

یادمه چند وقت پیش یکی از دوستان رو دانشگاه دیدم که میگفت دیشبش فیلم سنتوری رو دیده و خوشحال بود که بعد از مدتها یک فیلم خوب دیده. که چقدر بازی ها تو این فیلم خوب بودن. بعد از مدتی خودم سی دی رو گرفتم و راستش یه جاهایی حتی از مزخرف بودنش خندم گرفته بود(مثل جایی که به ست درام میگه ست جاز! یا جاهایی که گلشیفته همش میخنده و میره رو اعصاب) فرداش رفتم به این دوست گفتم که من اصلا از فیلم خوشم نیومد و اینکه فیلم لیاقت همون یه دونه سیمرغ بهرام رادان رو هم نداشت. جواب دوستم این بود: " نمیدونم" و از اون نمیدونم هایی که به نظر من خیلی جالب بود حالا باز این نظر خودته که هیچی از فیلم نمیفهمی! یادمه بعد از این فیلم هم رفتم تو اینترنت مطلب در مورد سنتوری پیدا کنم و شگفتا که کسی هم نظر من نیود( دریغ از یک نظر مخالف در مورد این فیلم!)

اما مدتیه که مطلب هایی علیه بازی و کلیشه شدن گلشیفته تو اینترنت به چشمم میخوره. تا اینکه امروز توی دانشگاه بحث بر سر فیلم جدید گلشیفته فراهانی شد و یکی از بچه ها گفت که گلشیفته به خاطر بازی در فیلم سنتوری انتخاب شده که من گفتم نه اونطور که من فهمیدم سنتوری تو امریکا اکران نشده و کارگردان فیلم از روی فیلم بوتیک اونو انتخاب کرده که واقعا هم توی اون فیلم خوب بازی کرده بوده. ناگهان این جناب دوست! شروع کرد به سخن در کردن که گلشیفته خیلی کلیشه شده و داره خودشو تکرار میکنه(عینا همون مطالبی که من تازگیها از اینترنت میبینم)

راستش واسم جالبه! هر کس یه نظری داره و نظر بعضیها هم نظر دیگرانی است که فکر میکنن خیلی بارشونه. من واسم سواله چطور تو این مدت نظر دوستم از این رو به اون رو شده. گاهی واقعا آدم باید در مورد چیزهایی که نمیفهمه یا نظری نداره بگه " نمیدونم" تا اینکه بیخودی دهنشو باز کنه و ادای آدمهای روشنفکر رو در بیاره.

همین

+ نوشته شده در  2008/10/19ساعت 16:28  توسط shahrzad  | 

مواد لازم جهت دوست دختر یابی

از اونجایی که من به اندازه موهای سرم پسر در پیت دیدم گفتم که بیام تو این وبلاگ مواد لازم جهت دوست دختر یابی رو برای پسرهای تازه کار ذکر کنم تا حداقل اونایی که با سرچ مواردی از این قبیل به این وبلاگ میرسن به دیوار نخورن!

اما برای دوست دختر داشتن نکات زیر را در نظر داشته باشید:

۱- داشتن قیافه اصلا مهم نیست. چه شما یک پسر کمر باریک باشید چه یک پسر که از چاقی رو دست گوریل انگوری بلند شده اید، اعتماد به نفس خود را از دست ندهید - که البته بعید میدونم که احتیاج به توضیح من داشته باشه چون ۹۹.۹٪ پسرهای ایرانی اصلا نمیدونن فقدان اعتماد به نفس یعنی چی- بنابراین اگر شما کارگر ساختمونی هستید و میخواید با یه دختر خوشگل و خوش هیکل که تازه مدرک PHD شو از آکسفورد گرفته دوست شید، در کمال اعتماد به نفس برید و بهش تیکه بندازید.

۲- اگر هزار بار به طرق مختلف ابراز عشق به طرفتون کردین و طرف مقابل هم آدم حسابتون نکرد، برین همه جا پر کنین که اه این دختره چقدر آویزونمه بیریخت ایکبیری لیاقت منو اصلا نداره!

۳- هیچ فرصتی رو واسه پیدا کردن دوست دختر از دست ندید. باید همیشه و در همه حال آمادگی تیکه انداختن و مخ زدن رو داشته باشید. مثلا اگه یه دختر خوشگل از کنارتون رد شد باید حضور ذهن داشته باشید تا یه تیکه بامزه بندازید یا اینکه اگه یه دختری نگاهتون کرد واسش دست تکون بدید و ...

۴- اگر احساس میکنین آدمایی که تو خیابون میبینین کمتونه، میتونین از طریق یاهو ۳۶۰ و چت وارد عمل شین. اول باید صفحتونو تو ۳۶۰ درست کنین. تو قسمت علایقتون بنویسین کانال مورد علاقتون pmcاه، یه blast هم بذارین که مضمون عاشقانه داشته باشه. اما مهمترین چیز عکستونه. اول کنار یه ماشین ترجیحا شاسی بلند وایسین و عکس بگیرین. مهم هم نیست که مال خودتون باشه حتما. خلاصه ماشین رو از تو خیابونی جایی گیر بیارین. عکس دوم رو از چشم و ابروتون بندازین. عکس بعدی هم مربوط میشه به محوطه داخل خونه. مثلا کنار شومینه یا روی مبلهای سلطنتی.

۵- اگر وارد چت روم میشین، فراموش نکنین که شما دانشجوی دانشگاه شریف هستین. دروغ هم که نگفتین! فقط شانس نیاوردین و دانشگاه آزاد واحد دارغوزآباد سفلی قبول شدین. محل سکونتتون رو تهران ذکر کنین. و پاسداران. در ضمن شما با همه فرق دارین. اصلا به فکر سوء استفاده از دخترها نیستین. فقط نمیدونین چرا دخترها نسبت به همه بدبین شدن.

۶- در یاهو ۳۶۰ گشت برنین و هر دختری رو که دیدن اد کنین. بالاخره از ۱۵۰۰ نفر، ۱۰ نفرشون که accept میکنن.  از کل دوستاتونم بالاخره مخ ۵ نفرشونو میشه زد.

۷- از تجربه های عشقی ناموفقتون تعریف کنین و اینکه از دختره ضربه خوردین و ولتون کرده و رفته.

۸- بگین که طرفتون چقدر خوشگله. اگر باهاش تلفنی حرف زدین بگین که چقدر صدای قشنگی داره.

۹- اگر دختره شماره تلفنشو نمیده، گیر بدین که میخواین اس ام اس های جوک باحالتونو براش بفرستین و قول میدین تا خودش نخواد بهش زنگ نمیزنین. بعد ۱۰ دقیقه جوک فرستادنُ سیریش شین که میخوام زنگ بزنم و اگه مخالفت هم کرد بازم زنگ بزنین!

** نکته مهم: ناامید نشوید که شکست سرآغاز پیروزی است.

موید و پیروز باشید

+ نوشته شده در  2008/10/16ساعت 3:48  توسط shahrzad  | 

قرمه سبزی

به نظر من کاری در دنیا عبث تر از قرمه سبزی درست کردن وجود نداره. امروز:
صبح کلاس ساعت 10:30 ام دانشگاه تشکیل نشد. از اونجایی که چند روزی خیلی دلم قرمه سبزی میخواست، اومدم خونه، پول برداشتم، رفتم شهروند گوشت بخرم.
ساعت 12:30 گوشت خریدم. بعدش سبزی.
اومدم خونه. تا ساعت 2 داشتم گوشت ریز میکردم:



بعد حالا بشین سبزی پاک کن. سبزی بشور. سبزی ریز کن! از سبزی قرمه عکس نگرفتم. اینا عکس اسفناجهاست که بعدا یه سریش رفت تو قرمه:



اینم سبزیهای ریز شده:



حدودا ساعت 5 بود که کار ریز کردن سبزیها تموم شد. حالا بشین اینا رو سرخ کن:



حدود ساعت 9 غذا آماده شد و شام خوردیم. گشنم بود و یادم رفت عکس بگیرم. فقط اینکه درک نمیکنم خانومایی رو که اینهمه واسه غذا زحمت میکشن و بعد شوهره میاد طلبکار مه این چرا نمکش کمه و فلان و ...
از اونجایی که دلم نیومد تو غذا زیاد روغن بریزم به خوشمزگی قرمه های مادرم نشد.
اما واقعا کار پوچی نیست؟ اینهمه زحمت، اونوقت سه سوته خورده میشه و میره؟ تازه کل روزم هم رفت
+ نوشته شده در  2008/10/13ساعت 3:20  توسط shahrzad  | 

توی خونه ما یک اصطلاح داریم به نام "سریال قشنگ" که هر دفعه نصیب یک سریالی میشه که اون رو از تلویزیون  میبینیم. منشاء پیدایش این اصطلاح هم از سریالی بوده که چند وقت پیش فکر کنم شبکه سه نشون میداد و باز هم فکر کنم ترکی بود و مایه های مذهبی داشت که طرف مثلا حق یکی رو میخورد و فرداش کور و کچل و لال میشد! بعدتر ها این اصطلاح نصیب سریال "ترانه مادری" شد که واقعا قشنگ بود! { البته اینجا قشنگ یکی از صفات معکوس برره ایه} حالا هم این اصطلاح نصیب سریال "روز حسرت" شده که با دیدن قسمتی که امشب پخش شد فهمیدیم که توی نامگذاری این سریال چندان اشتباه هم نکردیم. قضیه کور شدن و مریض شدن دختر اون زن به خاطر عمل نکردن به وصیت حاج نمیدونم چی مبنی بر وقف اون خونه بی شباهت به موضوع "سریال قشنگ" اولیه نیست! گویا جناب مقدم خیال کرده چرت و پرتهای سریال پارسالش مبنی بر توزیع گوشیهای الیاسل رو همه باور کردن که حالا امسال میاد مزخرف هایی به این شاخداری رو بار ملت میکنه.  روزی رو تصور میکنم که تئوریهای این سریال بر فرض حقیقت پیدا کنه و اون روز تمام کشور پر از آدمهای کور و کچل خواهد بود!

پ.ن: دلم یه موسیقی خوب میخواد. موزیکهام همه تکراری شدن. یا دپرسن

پ.ن۲: جالب نیست که دوست پسر دوست آدم به آدم سلام نکنه؟! جدا من این دوستها رو از کجا پیدا کردم؟!!! جالبه ها این آدمها ۵۰ سالشونم که میشه همینطوری کله پوک میمونن. نه این که اصلا عوض شن ها! کلا از سن ۱۶ سالگی تاآخر عمرشون هیچ تغییری در طرز فکرشون به وجود نمیاد!

+ نوشته شده در  2008/10/4ساعت 23:55  توسط shahrzad  | 

-الان مدتیه که اینترنت ADSL ندارم و این منطقه از تهران هم که ما تازه اومدیم پورتهای adsl شون محدوده و تقریبا فقط یه شرکته که ارائه میده(افروز) اونم به قیمت خدا تومن. فعلا که رفتم تو لیست انتظار شاتل گرچه نمیخواستم ADSL با محدودیت حجمی بگیرم. از طرفی خط تلفن هم PCM هست و سرعت اینترنت افتضاحه و این واسه من معتاد به اینترنت یعنی فاجعه. کارهای اصلیمو میتونم تو دانشگاه راه بندازم اما نمیتونم مثل آدم تو اینترنت بگردم. البته شاید هم واسم بهتره این شکلی. و باعث شه یه کم به کارام برسم. 
- دیروز رفتیم بام تهران. اینقدر با اینهایی که میگردیم دارن دخترها رو دید میزنن دیگه ما هم ناخودآگاه فقط توجهمون به سمت دخترا جلب میشه! بعد پسرا که ما رو میدیدن کف میکردن که یعنی چی این دو تا پسر خودشون دارن با 2 تا دختر راه میرن و از طرف دیگه به دخترهای دیگه نخ میدن و دید میزنن. کلا با این دوستامون که میریم بیرون من فکر میکنم یا من زیادی املم یا ملت زیادی پیشرفته شدن. همه تو خیابون به هم تیکه میندازن و دست تکون میدن و عشوه میان و ...!

- جای این خونه جدیدمون گویا جایی است برای اتو زدن! یه بار من و خواهرم حوصلمون سر رفته بود ساعت ۸ این حدودا از خونه زدیم بیرون که مثلا آش بخوریم. اینقدر ماشین نگه داشت و ملت مزاحمت ایجاد کردن که من مجبور شدم سر سیریش ترینشون یه عالمه داد بزنم و تحدیدش کنم که شماره ماشینشو میدم به ۱۱۰ و تا ۲ روز حنجرم درد بگیره. از دماغمون در آوردن. فرداش دوباره من عوض تاکسی سوار یه ماشین شدم که تاکسی نبود و راننده هه حدودا ۶۰ و خرده ای سال سنش بود. مرتیکه شروع کرد به چرت و پرت گفتن از اول حالا من هرچی به روی خودم نمیاوردم اونم روشو زیاد میکرد. دیگه کارش داشت به جاهای باریک میکشید که پیاده شدم و خوشبختانه نگه داشت. تا چند روز اعصابم سر همین قضیه خرد بود. خواهرم میگه حالا مگه بار اولته که چنین چیزی واست پیش میاد. من بیشتر اعصابم از دست خودم خرده که چرا چنان که باید و شاید حقشو نذاشتم کف دستش. انگار لال شده بودم یا ازش میترسیدم نمیدونم. هنوزم وقتی بهش فکر میکنم اعصابم خرد میشه. منی که با این سن و سال تا حالاش حتی دوست پسر هم نداشتم یکی بیاد به خودش اجازه چنین کاریو بده.

-دانشگاه هم شروع شده. از واحدهای این ترمم زیاد خوشم نمیاد. یه درسی رو هم با یه استادی دارم که یه درس باهاش قبلا داشتم و از کل کلاس حدودا ۱۰ نفرو پاس کرد و بقیه رو هم با نمره های ناجور انداخت. من ازش گرفتم ۷.۵! این ترم باید کلی خرخونی کنم تا ازش ۱۰ رو بگیرم. سر میان ترم همون درسی که باهاش داشتم فکر میکردم ۲۰ میشم و شدم ۱۰! من هم از اون آدمایی نیستم که بیخودی توهم بزنم امتحانمو خوب دادم و معمولا حتی یه کم پایینتر حساب میکنم.یکی از بچه های کلاس بار چهارمشه که داره این درس رو بر میداره.

-این سریالهای ماه رمضون چقدر مزخرفن. من کلا به خودم که باشه تلویزیون اصلا نمیبینم. این چند تا سریالم نصفه و نیمه چند تا قسمت آخر رو فقط دیدم. اما گویی همشو دیدم! چون همشو از اول فهمیدم چی بود! مخصوصا از این سریال شبکه ۱ حرصم میگیره که ملت رو خر فرض کرده و هی چرت و پرت بارشون میکنه. زنیکه هم که بیکار همش نشسته داره دعا میکنه.همشم خود شیرینی میکنه حاج آقا واستون چایی بریزم. انگار مرتیکه نکبت میترکه خودش بره چایی بریزه.

-تازگیها آدمهای سیگاری رو که میبینم حرصم میگیره. انگار نه انگار خودم تا ۲ روز پیش اینهمه میکشیدم! الان همش احساس میکنم آدمای سیگاری آدمهای سست اراده ای هستن.

-احساس بی کسی میکنم. هیچ دوستی دور و برم ندارم. اونهایی هم که دور و برم هستن حتی با خودشون هم دوست نیستن. پس مشکل من نیست که زیاد باهاشون نزدیک نیستم. آدمایین که فقط بدرد دوستی دانشگاه انگار میخورن و حتی وقتی دارن از دانشگاه میرن یه خداحافظی هم نمیکنن. پسرها هم اونقدر عقده ای و بیشعورن که حتی یک سلام هم نمیکنن. واقعا حالم از همشون بهم میخوره با تمام وجود.

- پست پایینی هم فقط به خاطر عصبانیت لحظه ای بود. من پدر و مادرم رو خیلی دوست دارم. و اونها هم خیلی آدمهای گلین که دوست ندارن حتی آب تو دل ما تکون بخوره. بالاخره چنین مسائلیم پیش میاد. از طرفی من هم انتظار ندارم اونا بتونن یه شبه افکار و همه چیشونو عوض کنن و بشن یه پدر و مادر کاملا مدرن. خود پدرم هم بعد اون روز هی خواست از دلم در بیاره اما از اونجایی که اخلاقش مثل خودمه! مستقیما چیزی نمیگفت تا من روم زیاد شه! گویا اعصابش خرد بوده سر همین قضیه خونه گرفتن و اینها و بیخودی به من گیر داده! من واقعا پدرم رو مهم ترین آدم تو زندگیم میدونم. تربیت و طرز فکر و همه چیم با پدرم بوده ( بر خلاف اکثر پدرها که فقط نقش بانک رو بازی میکنن) خلاصه که من واقعا خانوادمو دوست دارم. اما این دلیل نمیشه که من همش بخوام وابسته به اونا باشم.

چقدر زر زدم خدافظ

+ نوشته شده در  2008/10/3ساعت 3:39  توسط shahrzad  |