تبليغاتX
le vide

le vide

امروز واسه خودم خوشحال و شاد و خرم رفتم دانشگاه. قبل از کلاس یکی از بچه ها رو دیدم با هم رفتیم تو. کلاس ساعت ۹ بود ما ۲ دقیقه هم زودتر رسیده بودیم، اما استاد اسگل واسه خودش داشت درس میداد اونم با حضور ۴ نفر! استاده یه جزوه ای داره از روش واسمون میخونه جزوه هه همچین رنگی داغون!(هر پاراگرافش دقیقا یه رنگه!) یه بسته چند رنگ ماژیک وایت برد هم داره واسمون رو تخته شکل ها رو همینطوری رنگی میکشه(مست!) اعصابمو دیگه خرد کرد مرتیکه! اخه مگه ما الاف(علاف؟) توییم که شنبه به خاطر تو پامیشیم میایم دانشگاه بعد نیم ساعت درس میدی ۲ ساعت حرف میزنی آخرشم عوض ۱۰:۳۰ کلاس رو ۱۱:۳۰ تموم میکنی؟

موندم این استاده عجب فک قدرتمندی داره که خلایق همه انگشت حیرت بر دهان که وی از عجایب روزگار است! ۴ ساعت یه ریز حرف میزنه بدون نفس گیری

موقع برگشتن یه خانومه تو اتوبوس نشسته بود یه دفعه شروع کرد به معرکه گیری که آره خانوما اگه مشکلی تو زندگی دارین ۲ مشت اسفند بگیرین تو دستتون نمیدونم شونصد بار سوره ی فلان و ۴چهارصد هزار بار هم سوره ی فلان رو بخونین و فوت کنین و ۳ روز دودش کنین! یعنی مشکلی نیست که با این حل نشه(۱۰۰٪ تضمینی) بعد چند تا پیرزنه بدبخت بهش میگن خانوم ما یادمون میره اینا رو واسمون بنویس. خانوم دکتر هم نسخشونو پیچید و بهشون داد. خلاصه که بسی خنده برفت بر این قوم ! راست میگن که حماقت آدمها تمومی نداره!

+ نوشته شده در  2008/3/15ساعت 23:24  توسط shahrzad  | 

تازگیها بدجوری سرما خوردم. امروز صبح که اینقدر راه تنفسیم بسته بود که من تنبل ساعت ۶ از خواب پا شدم و چون ساعت ۶:۳۰ آماده شده بودم برای اولین بار در زندگیم تونستم سر کلاس ساعت ۷:۳۰ با اتوبوس برم!(معمولا با تاکسی میرفتم که زودتر برسم). کلاس فرانسه رو هم پیچوندم که مثلا استراحت کنم فردا هم ساعت ۸ صبح  کلاس جبرانی گذاشتن واسمون دانشگاهتمام کمرم هم درد میکنه بس که اون کیف سنگین رو با لپ تاپ و کلی دفتر کتاب با خودم اینور و اونور کشوندم

 تازگیها این حس بهم دست داده که این نجابت و بکارت دخترها که ازش دم میزنن مثل کنکوره. آدم شب و روز همش داره روش کار میکنه و مواظبشه. اما همه ی این درس خوندن ها با یه روز کنکور چرت تموم میشه و آدم احساس پوچی بهش دست میده. منظورم اینه که خوشم نمیاد دیگه بخوام خیلی ایده آل فکر کنم و فقط دنبال کسی باشم که  دقیقا طبق معیارهام باشه. میخوام یه مدت هم مثل آدمهای این تیپی زندگی کنم. چون نسل انسانهایی که مثل من فکر میکنن تقریبا منقرض شده  و اگه اینطوری بخوام پیش برم نه تنها چیزی درست نمیشه که باعث به وجود اومدن هزار تا عقده واسه آدم میشه. بالاخره باید آدم یه سری تجربه داشته باشه تا بخواد نرمال زندگی کنه...

این سومین باریه که تو زمستون مریض میشم. این چه وضعشه

 

+ نوشته شده در  2008/3/12ساعت 20:58  توسط shahrzad  | 

در راستای جهانی شدن زبان ترکی و پراکنده شدن ترکهای محترم در سراسر کشور امروز یکی از این قشر به من تیکه ی ترکی انداخت! آخه بنده ی خدا، من از کجا بدونم که تو چه تیکه ای انداختی؟
+ نوشته شده در  2008/3/4ساعت 17:27  توسط shahrzad  | 

Peut etre, etre inconnu est mieux qu'etre negatif connu.

خیلی ذهنم مشغوله. اینکه خود آدم در مورد خودش یه نقصی رو بدونه و یه نفر دیگه هم اینو به روی آدم بیاره خیلی بده. حداقل شاید در این مورد. این که از این. اون از اون که امشب پی ام داده که شما چرا در برنامه های دانشجویی شرکت نمیکنید و ... آخه من واسه چی باید تو اردویی شرکت کنم که افرادش اینقدر شعور و درک و فهم نداشته باشن که ساعت ۱۰ شب آدمو توی اتوبان تنها به امان خدا ول نکنن و خودشون فلنگو ببندن. آخه من واسه چی باید با آدمایی معاشرت داشته باشم که همش دارن پشت سر هم حرف میزنن و حالم از ریخت تک تکشون بهم میخوره؟ بعد اون یارو هم بیاد این حقیقت رو مث پتک تو سرم بکوبه که چرا با دوستام نمیرم بیرون. آره من با دوستام نمیرم بیرون چون هیچکدومشون آدم نیستن. چون یه جو مرام توشون نیست. چون تا وقتی باهاشون خوبی آدم حسابت میکنن و اگه ۲ ماه هم ازشون خبری نداشته باشی یه زنگ نمیزنن که بپرسن حالت چطوره. چون همشون خرخون و حال بهم زن هستن. بازم بگم؟

پ.ن: جالبه من باید به همه ی خزعبلات و اراجیف و درد دل های این به ظاهر دوستان گوش کنم اما وقتی نوبت به من میرسه انگار توقع خیلی زیادی دارم. نمیدونم چرا هر کی بدبختی داره تو زندگیش یاد من میفته و میخواد با من درد دل کنه. من ساده لوح چقدر احمق بودم که گول یکی از همین افراد رو خوردم و  باهاش هم دردی کردم در حالی که بعدا معلوم شد تمام مشکلاش عقده ج*نسی بوده نه اون چیزایی که من ازش دم میزنم؟ من دارم خفه میشم...

+ نوشته شده در  2008/2/22ساعت 4:24  توسط shahrzad  |