تبليغاتX
le vide

le vide

چند وقت پیش خواب دیدم یکی از دوستام رفته یکی از دانشگاههای توپ انگلیس! یعنی از سال سوم که الان باشیم ول کرد و رفت که اونجا لیسانس بخونه دوباره تا پایش قوی شه! بعد من هم رفتم اونجا دیدم به به چه دانشگاهی! خلاصه تو خواب دوستم کلی مخمو زد که پاشو بیا همینجا لیسانس خیلی راحت دانشجو قبول میکنن و از این برنامه ها!(یعنی دوباره لیسانس بخونم!) منم تو خواب همش تو این فکر بودم که چطوری پدرمو راضی کنم که دوباره بشینم سر کلاسهای لیسانس! وکلی هم تاسف خوردم که این همه فرانسه خوندم آخرشم به هیچ دردم نمیخوره!

الان جوگیر شدم رفتم سرچ کردم واسه مهندسی* سخت** افزار * دانشگاههای** فرانسه. اما چیز بدرد بخوری گیرم نیومد. راستش یه کم هم میترسم. از اونجایی که تو فرانسه آشنایی به اون صورت ندارم و خلاصه باید خودم با چنگ و دندون گلیممو از آب بکشم بیرون(البته هیچ جایی از لحاظ زندگی و بدبختی بدتر از ایران خودمون نیست!) خلاصه موندم چیکار کنم. دو تا از بچه های کلاس فرانسمونم رفتن(خوش به حالشون) ماشاءالله معدل قشنگی هم دارم من به مرحمت استادها! الان وضعیت خواهرم که میخواد بره اتر*یش خیلی خوبه چون هزار تا از بچه هاشون اونجا هستن و تازه یکی از استاد خفنهاشونم میشناسه. خدا کنه کارم درست شه که من اصلا حوصله فوق خوندن تو این دانشگاههای کوفتی ایران و بدتر از اون کنکور درپیت رو ندارم...

+ نوشته شده در  2007/12/19ساعت 0:59  توسط shahrzad  | 

اه فردا امتحان دارم. دیدم یک شنبه بچه ها دارن امضا جمع میکنن که امتحانو بندازن امروز منم کلی خوشجال شدم که ایول میشینم میخونم این درسو! نشون به اون نشون که اگه خواجه حافظ شیرازی روی کتابو دید منم دیدم! با ۱۴ واحد خیلی شیک دارم حال میکنم!!

نمیدونم بعضی دختر ها چطوری راضی میشن یه پسر ازشون سوء استفاده کنه. آدمی که همش خوشی هاش با دیگرانه و کارها و بدبختیای پروژش سر این دوست من. خودم هم موندم به دوستم چی بگم. میدونم اگه یه کلمه حرف هم بزنم کلی دپرس و ناراحت میشه. هزار بار به طرق مختلف به پسره ابراز علاقه کرده و اون طرف هم محلش نداده. اما هر بار که صحبت کار پیش میاد یارو دوست من رو میندازه جلو! نمیدونم! این اخلاق دوستم دقیقا خلاف منه! از طرف دیگه این دو نفر از هیچ لحاظ به هم ربطی ندارن. یعنی حتی هیچ حرف یا دغدغه ی مشترکی ندارن که از اون طریق بخوان به هم نزدیک شن. حس میکنم که زندگی بعضی ها یه جورایی تو رویا میگذره. و توی رویای اون، این پسر با اونی که واقعا هست خیلی فرق داره...

+ نوشته شده در  2007/12/18ساعت 1:32  توسط shahrzad  | 

دارم از خستگی میمیرم. امروز صبح که کلاس رقص بودم(ادامه ی ترکی رو باهامون کار کرد) و بعدش هم رفتیم پاساژ میلاد نور رو از خجالت در آوردیم! شنبه هم یک میانترم دارم که خیلی شیک میخوام برم حذفش کنم و بشم ۱۴ واحدی(خاک تو سرم)

چرا بعضی ها اینطورین. طرف تا دو روز پیش حسابی باهام صمیمی بود و اینها. چند روزیه که منو میبینه حتی سلام هم نمیکنه. بعضیا انگار خود درگیرن

امروز بدجور گلوم درد می کرد. فکر کنم سرما خوردم خدا کنه زود خوب شم!

زندگی یکنواخت شده. دلم یه مهمونی خوب میخواد

+ نوشته شده در  2007/11/23ساعت 0:59  توسط shahrzad  |