تبليغاتX
le vide

le vide

1- دارم سیگار رو ترک میکنم
2- گیر دادن فردا بریم کلاردشت ولی من حوصله ندارم و احتمالا میپیچونم
3- نمیدونم چرا اینقدر عصبی ام
4- حوصله ی هیچی رو ندارم.
5- حال نمیکنم با جمعتون. مگه مجبورم؟
6- الان با خوندن مورد های بالا فهمیدم خیلی چس و نکبت شدم.
7- میشه توی مونیتور من فضولی نکنی؟ متنفرم از این کار
8- والسلام
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:34  توسط shahrzad  | 

فکر کنم اونقدر پیر شدم که حوصله جار و جنجال و بحث و این کارا رو نداشته باشم.
مشکلی اگه داری OK حرفی نیست، منم حرفی نمیزنم و راحت یه آدم دیگه رو از دایره دیدم حذف میکنم.
من اگه میخواستم یکی واسم بابا بازی در بیاره، میرفتم پیش پدر و مادرم که لااقل یه کم منطق تو کاراشون هست.
آدم با کسایی که دوسته، ممکنه خیلی رفتاراشون باب میلش نباشه، اما اونا را با همین اخلاق قبول کرده. منم نمیتونم خودمو عوض کنم، لزومی هم نمیبینم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:14  توسط shahrzad  | 

امتحانات هم به سلامتی هفته ی پیش تموم شد و نمره ها هم تقریبا همه اعلام شدن و به سلامتی همه پاس شد! گذشته از اینکه اوضاع نمره ها چندان رضایت بخش نبود و هر ننه قمری واسه پاچه خواریاش از من بیشتر شد، اما نکته ی مثبتش این بود که بالاخره تموم شد.

بعدش هم با خانواده رفتیم زیبا کنار که مال صدا و سیما بود. اه اه این صدا و سیمایی ها چقدر مزخرفن. از همون اول ورود که یه زنیکه اومد مثلا خیلی محترمانه گفت از این مانتو ها نپوشین(حالا مانتومون چیز خاصی هم نبود. فقط چون رنگی بود چشمشون در اومده بود) خلاصه این کارمندای صدا و سیما همه حزب اللهی و گدا گدول! حالمونو به هم زدن! دم به ثانیه هم تذکر میدادن!

یه بار هم رفتیم ساحل بادبادک هوا کردیماینقدر حال داد! دیدیم دست همه بچه ها بادبادکه ما هم که چند ساله عقده ی بادبادک! رفتیم یه دونه هوا کردیم! تازه بادبادک ما از همه بالاتر هم رفت

اما در مورد بازی بارباپاپا!

من اگه خدا میشدم چون حوصله خدایی کردن و این کارا رو ندارم دموکراسی برقرار میکردم و ملتی که شعور دموکراسی داشته باشن و به جون هم نیفتن! بدبختی هم نمی آفریدم. خودمم چون بیکار میشدم میرفتم حالشو میبردم!

یوهو تابستون! فقط حیف که هم کارآموزی دارم هم ۳ واحد تابستونی! اما با این حال تابستان تابستان است

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 22:54  توسط shahrzad  | 

و باز هم فصل مسخره امتحانات! خونه بهم ریختست. یعنی در حدی که یه جا وسطش واسه ی دراز کشیدن پیدا نمیشه... دارم میپوسم تنهایی. اونم تو خونه به این کوچیکی. نه میتونم مثل آدم درس بخونم، نه میشه تفریحی کرد. الان خواهرم زنگ زده اصرار میکنه که شب برم خونه یکی از دوستاش که مهمونی گرفته. ولی من خوشم نمیاد. چون نه کسی رو تو اون جمع میشناسم، نه دلم میخواد کسی واسه دلسوزی واسم کاری کنه. تازه عذاب وجدان هم میگیرم از اینکه رفتم بیرون و درس نخوندم. این چه اوضاعیه...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:5  توسط shahrzad  | 

چند روزه که اومدم ساری. سه شنبه صبح ساعت ۵ از خونه تهران راه افتادیم(به قول خودمون ۵ شب) ساعت ۶ غروب هم رسیدیم این خونه ی ساری ( باز هم به قول خودمون ۶ ظهر) راه بسی شلوغ بود. البته اینجا من از ADSL جونم دور افتادم و اینکه درس نمیخونم. اما خوفه همه چیز! مخصوصا واسه خواهرم که یه سری چیزهای مسخره بدجوری روی اعصابش بود که این مسافرت باعث شد کمتر اعصابش سر این قضیه خرد شده. بحث بر سر سست شدن پایه های یه دوستی ۶ ساله بود ( در مورد همون دختری که توی چند پست قبل نوشتم.) و به این نتیجه رسیدیم که باید خودخواه باشه.  این دوست خواهر من طوریه که خواهر من تقریبا مثل مامانش میمونه و اگه اون نبود، تا حالا هزار تا کار دست خودش داده بود. از معتاد شدن گرفته تا فکر کشتن باباش که خواهرم منصرفش کرد(پدر ایشون جانباز هست و از لحاظ روحی و  روانی مشکل داره و همینطور به نظر من دخترش!) اما این اواخر رفتارهایی ازش دیدیم که ترجیح بر این شد که این رابطه یه طرفه نباشه اینقدر. و اینکه هیچ دوستی ای نباید از روی ترحم ادامه پیدا کنه.

راستی امروز برنامه BBC راجع به فیلترینگ چقدر جالب بود مخصوصا اون قسمتش که با دانشجوها صحبت میکرد. معلوم بود بچه های باحالین

پ.ن : از عید تا حالا ۴ کیلو لاغرتر شدم. با اینکه فکر نمیکردم اصلا ! تابستون میخوام کلاس کاراته، ایروبیک، فرانسه،آلمانی برم و تازه کارآموزی هم دارم! خدا به دادم برسه

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 18:28  توسط shahrzad  | 

من پایه ی همه جور کدئین و قرص معده که باید نیم ساعت قبل خواب بخورم هستم. و فکر کنم آدم بی جنبه ای هم هستم... که جنبه ی هیچ گونه آرام بخش و مخدری رو ندارم!

پ.ن: راستی این قرص های معده عوارض جانبی ندارن؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 3:0  توسط shahrzad  | 

انگار مشروب خوردن توجیهی شده واسه یه عده تا بعدش هر گهی که میخوان بخورن. من اصلا نمیتونم قبول کنم که تو مستی آدم نمیفهمه داره چیکار میکنه. هر کس شخصیت واقعیشو نشون میده و بعضیهام با اینکه مست نیستن خودشونو به مستی میزنن تا از دید دیگران موجه باشن.

این چند روزی که مسافرت بودیم یکی با ناز و عشوه هاش بدجوری رو اعصابم بود. آخه زنیکه تو رو چه به این اداها و عشوه ها؟ تو که اینقدر اداعای روشنفکری داری چرا در عمل همه ی کارات آدمو یاد ج**نده ها میندازه؟ حرف زدن لمپنی با یه عالمه ناز و ادا هم که عجین شه بد معجونی میشه! حالا یه جا*کش هم که بیفته وسط دیگه اوضاع افتضاح میشه...

این چند روزی خیلی بد بود. آدمهای مزخرف...معده دردم که شب اول دهنم سرویس شد...دعواها...وقتی همه چیو بالا آوردم...و بعدش احساس درموندگی...کم خوابی... و کلاس های امروز دانشگاه که نتونستم برم...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:28  توسط shahrzad  | 

فردا یه امتحان مسخره حفظی دارم(شبکه) پدرم در اومده مگه تموم میشه!!! یه عالمشم مونده. تمریناشم هنوز ننوشتم. درس جالبیه اما نه اینکه آدم بخواد امتحان بده. به عنوان مجله سرگرمی خوبه! اااه این firefox چرا smiley ها رو load نمیکنه؟(خشمگین!) تازه من باید بلند بلند درس بخونم کف کردم بس که ور زدم و از رو کتاب خوندم!(ناراحت) ااااه این چه زندگییه. چقدر کار(گریه) تازه امشبم همه سینما رفتن من موندم خونه به خاطر این کوفتی! یه قرار تفریح دیگه رو هم کنسل کردم(گریه) من نمیخوااااام! بابا من از خرخونی بدم میاد به چه زبونی بگم؟؟ تازه کار آموزی تابستون میخوایم کار شبکه انجام بدیم (به به!) تازه اصلا حوصله تابستونم ندارم. اه... من غر دارم!!! من اعصاب ندارم! من قاطی! فردا هم باید کلی بار کشی کنم ( لپ تاپ + 300 صفحه جزوه شبکه+ جزوه مدار ) من ماشین میخوااااام(گریه) من تفریح میخوام. من دلم یه مهمونی میخواد که توشم دغدغه ی امتحان و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه رو نداشته باشم(ناراحت)
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:15  توسط shahrzad  | 

دانشگاه، فال لحظه، بوفه، چرت و پرت گویی های بی سر و ته! پاچه خواری استادا. پشت سر استاد حرف زدن فال سیستم عامل، بازم دری وری! کلاس ها! صندلی های غیر استاندارد! ۳۶۰ گردی، خنده تا حد مرگ و اشک ریختن بابت خنده های زیاد، چمن، بستنی خوردن دوستان! بیسکوییت دایجکسترا! زمین فوتبال، امتحانهای خفن...خدا این روزها رو از ما نگیره!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:58  توسط shahrzad  | 

دیشب دو بار به خاطر گرفتگی ناگهانی عضلات ساق پام از خواب پریدم. از چند روز قبل هم جای یه کبودی رو همون نقطست که نمیدونم واسه چیه و اصلا به این موضوع ربطی داره یا نه. میخوام بدونم کسی در این زمینه تجربه ای داره؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:8  توسط shahrzad  |